|
آتش دل(به دلیل پیداشدن یه آتش دل دیگه ،فعلاخاکستر دل) گمگشته[43]
شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد ....من مرثیه خوان دل دیوانه ی خویشم .... | ||
|
ازبهشت که بیرون رانده شدیم یادت رفت این ابلیس بود که زیر پایمان نشست و از آغوش خدا بیرونمان کشید ...یادت رفت و همه چیز را گردن حوای هبوط کرده انداختی تمام آدم ها قاضی شدند و در محکمه ی تاریخ تمام حواها محکوم،حتی همین حوای دم دست تو... هبوط ما مقدمه ی یک پرواز بود،خدا دوباره برایمان آغوش باز کرد اما تو هنوز زخم خورده ی همان یک سیب بودی ... من اما با همین دست های ضعیفم که به قول تو قدرت هیچ کاری را نداشت گره ی محکمی به ریسمان بندگی زدم ،همان ریسمانی که یک سرش در دستهای خدا بود و سر دیگرش برقفل دل های ما ،گره اش زدم و نزدیک تر شدم ،نزدیک و نزدیک تر... من آسیه وار به چهار میخ جور فرعون کشیده شدم وذکر زیر لبی ام تنها همین بود"رب ابن لی عندک بیتا فی الجنه"...من جاری شده در رگ های تنها مقدسه ی بیت المقدس مهبط جبرائیل شدم ،من ام العیسی شدم ،عیسی پرور...من با شِِِان نزول انا اعطینا پشت درب سوخته مسماراز سینه بیرون کشیدم ،پهلوشکستم ،من در شبی تاریک دست از کفن بیرون آوردم و فرزاندم رابرسینه فشردم ....من با زینب بوسه برگلوی امام زمانه ام زدم و در چشم هایش زمزمه کردم ،روحی فداک حسینم...من با رقیه غسل اشک دادم سر بی تن بابایم را...با ملیکا مادر تنها منجی عالم شدم وتو...تو پدر شدی و من دختر همیشه کوچک تو ،تو برادر شدی و من تکیه گاهی برای شانه های همیشه خسته ی تو،تو همسر شدی ومن همسفر راه بی پایان زندگی ات ومن مادر شدم و بهشت زیر پایم فشرده شد. تو را در آغوش گرفتم ،شیره ی جانم را تقدیمت کردم ،با قدم های کوچک تو ،قدم برداشتم ،با زمین خوردن تو سر زانوانم زخم برداشت ،از تب تو سوختم ،تو بزرگ شدی و من کوچک ماندم ... توجهاد کردی ؛شهید شدی ؛قاضی شدی؛حق طلاق همه اش با تو بود ؛دیه ی تو دو برابر من بود ؛سهم ارث تو دو برابر میشد ومن ....من هنوز برایت همان حوای رانده شده بودم .... اما پدرم ،برادرم ،همسرم ،پسرم !یادت رفت این من بودم که بارها تنهای تنها غم های دلت را طلاق داده بودم تمام ارثیه ی وجودم را دو دستی تقدیمت کرده بودم ...یادت رفت دیه ی وجودت تمام جوانی من بود ...یادت رفت ای آدم !که من مادر شده ام ....مادر !
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ جمعه 30/2/90 ] [ 10:44 صبح ] [ گمگشته ]
تومی گویی:دنیا دوروز است …من می گویم: روزی را مستیم و روزی دیگر،هواپرستیم؛پس کی هستیم او می گوید:دنیا…مال شما… تو گریه می کنی با شنیدن غمگین ترین آهنگ خواننده ی محبوبت،توی جاده ی چالوس ،به یاد آخرین عشق از دست رفته ات… من گریه می کنم ،توی همان جاده ی چالوس ،گریه می کنم و صدای خواننده ی محبوب تو گوش دلم را زخمی می کند…او گریه می کند،نه توی جاده ی چالوس که او اصلا نمی داند چالوس کجاست … او میان قنوت وترش گریه می کند …تو با پدرت دعوا می کنی چون دیشب که دیر وقت به خانه امدی به تو گفت:چقدر مهمانی طول کشید… پدرم با من دعوامی کند که :افراطی ،ادم عاقل که کنار ساحل چادر سر نمی کند …او هم با پدرش …نه پدر و مادر او طردش کرده اند ،که از اسلام دست بردارد…تو دانشگاه هنر ،موسیقی قبول می شوی …من حجره نشین میشوم و عابد و زاهد ؛مثلا طلبه …او دکترای روانشناسی می گیرد،از دانشگاه کشورش ،امریکا… تو حوصله ی بوسه بر صورت تازه از تیغ بیرون امده ی پسر عموی شوهر خاله ات رانداری …من اگر کمی سرد جواب احوالپرسی شوهر خواهرم را بدهم ،خون به پا میشود …او حتی برادرزاده اش را هم نمی بیند،میدانی که طرد شده … تو یک شب جمعه گریه می کنی ،برای گربه ی دوست داشتنی دوستت که از دیروز لب به ظرف شیر تازه اش نزده و انگار کمی ناخوش است من شب جمعه تکیه می زنم به ستون صحن مسجد اعظم و گریه می کنم برای بابایم که دلم برایش تنگ شده ،برای چادرم که چروک شده ،برای بند کیفم که پاره شده …برای …برای همین فکر های پوچی که ذهنم را پر کرده …او سر سجاده ی معطرش گریه می کند ،برای اینکه خدا او را حداقل سیصدو سیزدهمی کند… تو از اینکه پدرت به اخرین کاندیدای ازدواجت گفته :پسره ی سوسول اسمان جل ،اتش می گیری ،زمین و زمان را به هم میریزی و تا ده روز جواب سلام بابایت را نمی دهی …من تا وقتی می خواهم یک متحجر شبیه خودم را وارد خانواده کنم ،حق ازدواج ندارم او با همه ی زیباییش با یک طلبه ی افریقایی ازدواج می کند ….. تو ته جاده با موبایلت به من زنگ می زنی ،تلخ و گزنده می گویی:تو چه می فهمی از رنجی که ما میبریم …من بیهوده می ایستم …او به اخر خط میرسد ،خودش را در اغوش خدا می اندازد … تو می گویی:تو چه می فهمی از رنجی که ما میبریم …من می گویم :کدام رنج؟ کدام درد رفیق …؟ او …
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ شنبه 10/2/90 ] [ 7:53 عصر ] [ گمگشته ]
گفتم:مصونیت است نه محدودیت. گفتند:بانک وام مسکن میده ،خوب نیست تو چادر زندگی کنی! گفتم :ولیضربن بخمرهن علی جیوبهن گفتند:حوزه تعطیل شده؟ گفتم:چشم های ناپاک از سیاهی چادر ما سیاهی می رود. گفتند:فناتیک ....دختر امام جمعه !.... گفتم :بیشتر از سرخی خون شهید از سیاهی چادر ما می هراسند. گفتند:اللللللللهم صل علی محمد و .... گفتم:چادر نیست ،جای در است . گفتند:هر چی عشقیه زیر چادر مشکیه... گفتم:به خاطر مادرم ...به خاطر مادرتان که چادرش خاکی شد و خونی.... گفتند:.... گفتم:به خاطر خواهر ارباب بی کفنم که لحظه ای چادر از سرش نیفتاده... گفتند:.... دیگر هیچ نگفتند انگار....
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ پنج شنبه 1/2/90 ] [ 11:13 صبح ] [ گمگشته ]
|
| |
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||