سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
آتش دل

آتش دل
گمگشته[34]
شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد ....من مرثیه خوان دل دیوانه ی خویشم .... 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

علی را هر کس از انسان بگیرد                الهی درد بی درمان بگیرد


مگر پایان گرفته قدرت عشق                   که کار مرتضی پایان بگیرد؟




موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ پنج شنبه 13/11/90 ] [ 8:25 عصر ] [ گمگشته ]

پیامبربه یگانگی خدا ایمان داشت ، من هم شهادت می دهم که جز الله هیچ معبود و الهی نیست ، پیامبر نماز می خواند ، من هم هر صبح و ظهر و مغرب و عشا روبه قبله ی پیامبر نماز می گزارم ،حج می روم ، خمس میدهم و زکات هم !


من کتاب خدا را می خوانم ، آنقدر بر طبق سنت و لسان رسول خدا که گاهی از "صادم "صدای سوت می آید و "ح ام " آنقدر غلیظ می شود که به "خ " شبیه تر است .اذان من ، مثل اذان بلال "حی علی خیر العمل "دارد و تو می دانی ،می دانم خیر العمل نماز است اما واننهاده ام جهاد را ...هشت سال جهاد ما این را ثابت می کند ....


پیامبر به روز جزا ایمان داشت ، من هم حتی گاهی ایمانم رازمزمه می کنم "و الحشر حق و الحساب حق و الجنّة والنار حق "....


من به سنت پیامبر ، به سنت خدا معتقدم که "انّی جاعلک للناس اماما" نه با شوری و اجماع و نه به دست اهل حلّ و عقد و نه حتی با تصریح خلیفه ی قبل محقق نمی شود . پس ببخش مرا اگر نخواهم سر بپیچانم از سنت پیامبر .


من غدیر ندیده ؛ خم نرفته ،"بخ بخ لک یا امیرالمومنین اصبحت مولای"نگفته به سنت پیامبر علی را امیرالمؤمنین خوانده ام و اگر چون به سنت رسول خدا ،دست علی را برای بیعت نفشرده ام ؛ اهل سنت نیستم از من در گذر ؛زمانه به تاخیرم انداخته....


من به شیوه و سنت رسول خدا که هر صبح برخانه ی زهرای اطهر عبور می کرد و سلامشان میداد ؛هر شب جمعه  ذکر "السلام علیکم یااهل بیت النبوة " دارم .


من گاهی برای حسین گریه می کنم ، گاهی که بهانه ای به دستم بیفتد ،یعنی دقیقا به شیوه وسنت رسول خدا ؛ حال اگر تو به خاطر نبوسیدن گلوی حسین مرا اهل سنت نمی دانی ،حرفی دیگراست ؛تفاوت من بارسول خدا این است ، او حنجر حسین را می بوسیدومیگریست و من حنجر نبوسیده گریانم ...


پس آیا من اهل سنت نیستم ؟ کدام سنت پیامبر رانقض کرده ام که مرا اهل سنت نمی دانی برادر؟




موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ یکشنبه 9/11/90 ] [ 8:19 عصر ] [ گمگشته ]

اهل قم نیست ؛برای زیارت آمده انگار ،لهجه اش این را نشان می دهد با موبایلش حرف می زند،بلند بلند و عصبانی...زیر چشمی نگاهش می کنم ...تقریباهمسن خودم است.مانتو تنگ کوتاه مشکی ،شلوار جین لوله تفنگی از نوع صدای نامحرم خفه کن ،چکمه های ساق بلند که پاچه های شلوارش را درون ساق های چکمه فرو کرده و صورتش آنقدر آرایش دارد که مصداق واقعی این اصطلاح ماست "داری میری جشن عقد؟"موهایش عجیب تر است ...زلف بر باد داده شدید ...و من که حالا تقریبا شانه به شانه اش قدم بر می دارم ،لابد اینچنین به نظرش می رسم ....با چادر مشکی کیپ رو گرفته که باز در اصطلاح خودمان "هفت پرده رو گرفته "می گوییمش...امل ،مفت خور ،درد ما جوونا رو نمی فهمه ،مادر شهید یا دختر امام جمعه ....به حرم که نزدیک می شویم در می مانم که به کجایش گیر بدهم! نزدیک تر می روم اما ناگهان پاپس می کشم سر در گریبان نیتم فرو می کنم ....حال گیری؟رو کم کنی ؟بیخود کرده اینجوری میره حرم ؟وظیفه ی شرعی ؟ جشن عقده مگه ؟ ماه صفره ؟ خجالت نمیکشه ؟ گشت ارشاد افتخاری؟


خوب که نگاهش می کنم ،از پشت پرده ی خط چشم و ریمل معصومیت عجیبی را در چشم ها سیاهش می بینم ،من معصومیت این چشم ها را در چشم های خواهر کوچکم هم  دیده ام ،اصلا مگر نمی شود او خواهر من باشد ،او دختر من باشد ؟ مگر نمی شود او پاره ی تنم باشد تا دیدن پر پر شدنش در توانم نباشد ؟مگر نمی شود بی آنکه مادر بود ،مادر شد ؟...قدم پیش می گذارم ....مهر بانی مادرانه ام را در کام چشمانش میریزم و می گویم:


_سلام آبجی گله،حالا که داری میری حرم موهاتو بپوشون عزیزم ...


می ایستد کامل به طرفم می چرخد ،چشم های معصومش را تنگ می کند ،موهایش را با دست کنار می زند و دهان باز می کند :


_به تو چه ؟ دلم میخواد !منو تو قبر تو که خاک نمی کنن !


با دست می کوبد تخت سینه ام .


_خب امر به معروفتو کردی ،برو پی کارت !


میشکنم اما فرو نمی ریزم ،منتظر پاسخ من است و من در دل پاسخش را می دهم "بی بی دو عالم برای من و چشم های معصومش مادری کن ،چه خروس بی محلی است اشک ....حالا وقت آمدن است آخر ؟کاسه ی چشمم پر می شود قبل از فرو ریختنشان سر فرو می اندازم و عقب گرد می کنم ؛ کمی که باد به صورتم می خورد اشک ها هم خشک می شوند ...چند قدم که دور تر می شوم کسی صدایم می زند "خانم ؟"


می ایستم اما بر نمی گردم ...دستی شانه ام را می فشارد .


_من معذرت می خوام .به خدا دوستم اعصابم رو خرد کرده بود ....به خدا نمی خواستم ....


بر می گردم ، گریه می کند ؛با همان چشم های معصومش ،آغوش برایش می گشایم ...هردو به شدت گریه می کنیم .من از شعف و او از غم ....روی زمین می نشینیم ،او را به آغوش می فشارم ....سر بلند می کنم ...حرم بی بی انگار خیلی نزدیک است ،ضریح هم ، زیر لب می گویم "بی بی دعا کن تا گل های کشورمن بیش از این پر پر نشوند ....


 


   



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ یکشنبه 25/10/90 ] [ 11:49 صبح ] [ گمگشته ]

خطیب خطبه می خواند،روی منبر پیغمبر نشسته بود و خطبه می خواند...خطبه می خواند و خودش را باد می زد ...تعجب کرده بودم ....یعنی خلیفه گرمازده شده بود ؟                                          


 


  _بابا ،علی گرمازده شده است ؟                                                                               


 


  _نه فرزندم ،سرما و گرما علی را آزرده نمی کند ،لیکن جامه اش را شسته و چون لباس دیگری ندارد ،آستین ترش را تکان می دهد تا خشک گردد....    


                                                                



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ دوشنبه 19/10/90 ] [ 2:36 عصر ] [ گمگشته ]

دل غمدیده ی من                                                                                                    


بازگشت عارفانه و عاشقانه ی شما را از کربلای معلی در شب جمعه و پس از آن همه عشقبازی در روضه ی قاسم گرامی می داریم .                                                                                 


از طرف صاحبدل و چشم پر آبش



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 14/10/90 ] [ 11:48 صبح ] [ گمگشته ]


سلام واژه ی آشنایی است برای من و تو ،بی آنکه نگران باشم آنرا چگونه برایت ترجمه می کنند؟همه جای دنیا سلام یک معنا میدهد ؛سلام


اگر واحد فاصله را متر در نظر بگیری ،فاصلیمان زیاد می شود اما اگر فاصله ها را با مهر اندازه بزنی ،درست همسایه ی هم می شویم .دیوار به دیوار.حالا بگذار سرزمین حجاز و پهناوری دریای سرخ میان ما فاصله انداخته باشد.واحد فاصله که متر نیست...بگذار نام قاره ی تو افریقا باشد و نام قاره ی من ،آسیا ....مهم این است که قبله ی من و تو کعبه است و پیغامبرمان محمد...بگذار تورا مصری بخوانند و مرا ایرانی ...می دانم اوضاع و احوال شهر و کشور تو چگونه است ،شنیده ام ،دیده ام ،می دانم که مدت هاست خاک قاهره را سرخی خون شهیدانتان رنگ زده... "صبغة الله و من احسن من الله صبغة..." می دانم ضجه های مادران شهر تو چه داغی بر دل آسمان گذاشته ؛حتی می دانم تو چقدر بی قراری این روزها ...حق داری ،روح که بزرگ شد تن به زحمت می افتد ؛و حالا فریاد روح بزرگ تو  در گلوی آزادی پیچیده مسلمان .


خوب می فهمم تو را ،درد کشیده اگر نباشم ؛درد آشنایم ...در سالهای نه چندان دور ما هم جوانانمان را به آغوش خاک سپردیم ...ایستاده مردیم اما زانو نزدیم و این یعنی تکرار تاریخ ...روزی در غاضریه ،روزی در شلمچه و خرمشهر و روزی هم در قاهره ...امروز که تیشه به ریشه ی ظلم زده اید نوبت شماست ...خبر داری اینجا که خیمه ی آزادی مصره را در آن بر پا کرده اید منطقه ی "زرود" شماست ....اینجا تکرار تاریخ است "شما مانده اید وامتحان الهی ....حتما می پرسی زرود کجاست...برایت می گویم .حسین بن علی را که می شناسی ؛نواده ی پیامبر است او ، همو که هزار و سیصد و هفتاد و دو سال پیش بر دستگاه جور زمانه اش شورید و در جنگی نابرابر در صحرای غاضریه مردانه جنگید.یزیدیان  جسمش را سر بریدند اما آرمان و تفکرش را هرگز ....


حسین بن علی یک زهیر هم داشت؛ از آغاز قیام حسین با او نبود ....بی آنکه در صف دشمنان او باشد از حسین فرار میکرد.اما در منطقه ای که "زرود "نامیده میشد با حسین بر خورد کرد . خیمه های حسین پشت خیمه های زهیر بود..پیک حسین که رسید و زهیر که به دیدار او شتافت دعوت او را لبیک گفت و نامش تا پایان دنیا با آرمان بشریت ؛آزادی و آزادی خواهی هم آغوش ماند .


امروز قاهره به "زرود" رسیده .پیک های حسین زمانه ی تو همین شهدایی هستند که  داغشان هر روز بر دل میدان تحریر می ماند . پشت خیمه های دل شما خیمه های کسی است که بوی حسین را می دهد.مگر بیابان چقدر وسعت دارد که بشود دائم از حسین دوری کرد ؟


می گویند هنگامی که زهیر به سوی حسین می شتافت ؛یاد خاطره ای افتاده بود .یادش آمده بود که سلمان فارسی با دیدن شادمانی آنها از پیروزی در یک جنگ به ایشان گفته بود :آیا شما به فتح و غنایمی که خداوند نصیب شما کرده خوشحالی می کنید ؟ اگر شما سید شباب ال محمد را درک کردید برای جهاد در راه او باید بیشتر شادمان باشید "


من سلمان فارسی نیستم؛ اما تو می توانی زهیر باشی ...می توانی دعوت حسین زمانه ات را لبیک بگویی دعای پیامبر بدرقه ی راه توست ...شتاب کن؛ برای زهیر شدن آنقدر ها وقت باقی نمانده است! 


والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ پنج شنبه 8/10/90 ] [ 4:55 عصر ] [ گمگشته ]

 


 



چقدر دلم برایت تنگ شده بود ،بابای رقیه ،خیلی وقت نیست که ندیدمت ؛ اما انگار سالها از من دور بودی.می خواهم تو را در آغوش بگیرم ،باز بهانه بگیرم ،می خواهم مویه کنم ،تا تو باز ناز مرا بکشی؛اما من صبر میکنم ،من ،اجازه می دهم تو در آغوش رقیه بمانی ،در آغوش رقیه آرام بگیری ، میگذارم  او خاکستر روی موهایت را بگیرد،چون من از او صبورم ،من از او قوی ترم،من از او آرام ترم ....اما بابای رقیه تو خودت خوب می دانی من از او یتیم ترم...من حالا هم تو را از دست داده ام و هم بابا مسلم را ....برای من حالا نه بابای رقیه ای مانده و نه بابا مسلمی... اما من میدانم که ازرقیه خوشحال ترم ....چون بابای او چند روزی است بابای من شده ،تو که یادت هست ...؟                                                                     


 


میدانم نمیتوانی چشم از رقیه برگیری ،اما ترا به خدا لحظاتی هم مرا نگاه کن ،با ان چشم هایت که شبیه چشم های بابا مسلم است مرا نگاه کن تا مطمئن باشم درد بریده شدن گلویت ،درد پهلوهایت که نیزه آن را شکافته ،درد زخم پیشانی ات که با ضرب سنگ ها سرباز کرده ،مرا از یاد تو نبرده ...تا مطمئن باشم من دختر توام ....من دختر توام ،تو خودت گفته ای ،بابای رقیه....خوب یادم هست ،تو بیرون خیمه نشسته بودی ،درهمان صحرای تفتیده ی غاضریه ،هنوز آب را بر روی ما نبسته بودند،تو مرا صدا کردی و من با دیدن چشم های سرخ تودلم لرزیده بود ،انگار خیلی گریه کرده بودی ...دلم به شور افتاده بود بابای رقیه،چشم های تو همیشه پر از مهربانی بود اما انروز رنگی دیگر داشت ....روی پایت که نشستم و به آغوش تو که فشرده شدم ،بوی بابارا میدادی ...تو اشک میریختی و من میدانستم بی بابا شده ام ،می دانستم تو برای بابای من گریه میکنی ،من یتیم شده بودم آنروز ،دیگر بابا مسلمی نبود که من دخترش باشم و تو فهمیدی درد مرا،تو درد یتیم شدن را خیلی وقت پیش چشیده بودی ...تو بابا علی ات را از دست داده بودی و میدانستی یتیم شدن یعنی چه ...تو گریه می کردی و من تازه می فهمیدم چشم های تو چقدر شبیه چشم های بابا مسلم است ،همان روز بود که به من گفتی من پدر توام و دخترانم خواهران تو ...                                                                                                       


 


بابای رقیه ....می بینی در خرابه چه غوغایی بر پاشده ؟حالا که رقیه را با خودت به سفر بردی ، حالا که تنهای تنها شده ام ،بگو.... آیا هنوز بابا حسین من هستی؟                                                       



 


 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 30/9/90 ] [ 12:0 صبح ] [ گمگشته ]




قامت که میبندی ،می آیم و پیشاپیش تو می ایستم ،قانون نماز میشکند ،مأموم پیشاپیش امام می ایستد ....اما من همچنان مأموم تو میمانم و تو مثل همیشه،مقتدای من....نیت می کنم ،اما نماز من اینبار رکوع و سجودی ندارد...تو به نماز می ایستی و من هچنان ایستاده ام ....الله اکبر...                                                                                                                               
از هجوم تیرها آسمان کدر می شود ،دست هایم را باز می کنم ،من آماده ام برای در آغوش کشیدن تیرها ...اولین تیرکه به سمتم می اید ،به پایم اصابت میکند ،یعنی که قلم شود این پا اگر برای غیر تو قدمی بردارد ....پهلویم را تیر دیگری می شکافد ، گوارای وجودم باشد ....در راه تو هر چه مرا رسد خوشست...                                                                                                 


ای تیرها مرا نشانه روید ،برپهلو و چشم هاو قلب من فرود آیید که من هنوز روی پا ایستاده ام ،بر من زخم بزنید که من هنوز زنده ام ،که من هنوز علوی ام...                                               


تا "سعید "زنده است هیچ تیری نماز حسین را نخواهد شکست ،مگر "سعید "مرده باشد که گلبرگ تن او را نیشتر تیر بیازارد،مگر "سعید "کور شده باشد که تیر فروغ چشم های حسین را بگیرد ،"سعید" جان فدا کرده باشد که سه شعبه های حرمله کارگر بیفتد...                              


تیرها هنوز بر تن من بوسه میزنند و تو ....تو نماز می خوانی ....بخوان ،بخوان ای امام پر پر من که آهنگ صدایت زیباترین نوای دنیاست،بخوان تا تسکین یابد درد جراحت این تیر های بی حیا...


سلام نمازت را که میدهی بر خاک می افتم ،سجده می خواهد انگار این نماز آخرین من ...         


مرا ببخش که پیش پایت روی زمین می افتم .مرا ببخش که تو ایستاده ای و من افتاده...مرا ببخش ارباب اما ،دیگر رمقی درپایم نمانده،دیگر جانی در بدن ندارم....کنارم مینشینی ...جان بر لبم میرسد اما من این دم آخر باید آسوده سر بر بالین خاک نهم ،من باید از نگاه چشم های تو سیراب شوم ،من باید از چشم های تو رضایت نامه ی شهدت داشته باشم ،من باید بدانم آیا به عهدم وفا کرده ام یا نه ؟....                                                                                                     


درنگاه مهربان چشم هایت غرق میشوم و تو مرا وعده ای می دهی و میسوزانی ام ...آخر ای مهربانترین ،چگونه در محشر هم، پیشاپیش تو قدم بر دارم  و تاب بیاورم نگاه خیس مادرت را که پیراهن خونی تو را برای دادخواهی آورده؟                                                             


نفسم بالا نمی آید ...انگار وقت پروازاست حسین جان،نماز آخر من سلام هم می خواهد...اما نه جانی برای نشستن دارم و نه قدرتی برای دست بر سینه گذاردن ...تو اما ببخش و بپذیر از من این آخرین سلام آخرین نماز مرا...                                                                                   


_السلام علیک یا شیب الخضیب...  




موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 30/9/90 ] [ 12:0 صبح ] [ گمگشته ]

 


پرسیدم :طولانی ترین شب سال چه شبی است ؟


خانه خرابی گفت:شبی که باران می بارید .از سقف خانه ی ما چکه چکه آب می چکید .ظرف هایمان ،همه پر شده بودند ...چه شب طولانی ای بود آنشب...


مأمور شهرداری گفت: شبی که در شهر جشن بر پا بود ،جمع کردن لیوان های یک بار مصرف خورده و نیم خورده ی شربت سخت بود ....


مادرم گفت: شبی که تو تب کرده بودی .


مردی خسته گفت : شبی که یلدا بود و من نه هیچ پولی داشتم و نه هیچ هندوانه ای در بغل ،آنشب از شرمندگی نگاه منتظر پسر کوچکم پلک روی هم نگذاشتم .


عاشقی گفت: شبی که فردایش به وصال معشوق می رسیدم .


پدرم گفت :شبی که تو به دنیا آمدی.


فرزند شهیدی گفت :شبی که فردایش جلسه ی دیدار پدر و مادر دانش آموزان با اولیای مدرسه بود.


و...زینب زیر لب گفت:شبی که حسین به میهمانی خرابه آمده بود.



 


 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ سه شنبه 29/9/90 ] [ 1:20 عصر ] [ گمگشته ]

 



 


 


چشم هایت آتش به جانم می ریخت؛می سوزاندو خاکسترم می کرد،این راهمان روزی که شرف حضور در خانه ات یافتم ،فهمیدم ...همان روزمهرت بردلم منت نهاد و در عالیترین جایگاه قلبم نشست ،همان روز بود که دلم لرزید....آن روز تو مادر صدایم زدی ومن سوختم هم از حلاوت نامی که با آن مراخواندی و هم از اینکه من در حد کنیز مادرت هم نبودم  ،من کجا و مادر تو کجا ؟ دردانه ....


آن روز گذشت و من روزی رخصت یافتم تنهای تنها در چشم هایت خیره شوم و همان نوزادی راکه پدرت با اشک دست هایش را بوسیده بود ؛دور سرت بگردانم ...بگذار بلاگردان تو باشد .خودم بلاگردانی ات را یادش داده بودم .،؛خودم عشق تو را با شیره ی جانم در کامش ریخته بودم ؛مهر تو با گوشت و خونش آمیخته بود


مظلوم من ،به او از قول من بگو ،شیرم حلالت پسر...


شنیده ام اما که چشم هایت به اشک نشسته بودند ....تو ببخش ،لابد تیر به چشم های بلاگردانت چنگ زده بوده که اشک از چشم هایت نزدوده ....


شنیده ام عطش کودکانت را بی تاب کرده بوده ...تو درگذر شاید تیر به مشک بلاگردانت گرفته بوده ....


شنیده ام دست از تن زاده ی مجتبی جدا کرده اند ،روی سینه ی تو ....توعفو کن شاید بلاگردانت دست در بدن نداشته ...


شنیده ام تیرحرمله قلبت را دریده ...تو ببخش شاید گلبرگ تن بلاگردانت پر از خارهای تیر شده بوده ....


شنیده ام حسین ،معجر از سر بانوانت کشیده اند ...تو ببخش پسرم را شاید سخت بوده برایش که از علقمه تا خیمه ها بیاید ....


شنیده ام سرت روی نی به سر شکسته ی خواهرت لبخند زده .....


تو ببخش اقا،شاید بلاگردانت بلاگردان شده بوده ....


 


 


 


 


 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ شنبه 19/9/90 ] [ 4:53 عصر ] [ گمگشته ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

گمگشته[34]
شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد ....من مرثیه خوان دل دیوانه ی خویشم ....
برچسب‌ ها
()
امکانات وب