|
آتش دل(به دلیل پیداشدن یه آتش دل دیگه ،فعلاخاکستر دل) گمگشته[43]
شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد ....من مرثیه خوان دل دیوانه ی خویشم .... | ||
|
[ چهارشنبه 7/2/91 ] [ 10:39 صبح ] [ گمگشته ]
[ یکشنبه 24/2/91 ] [ 1:6 عصر ] [ گمگشته ]
می دانم مادر نداشته ای ؛ که اصلا کسی به مقدسی نام یک مادرمیان نسل ننگینت نبوده ؛ اما آیا در زندگی ات ندیده بودی که یک کودک زنی را مادر خطاب کند ؟ آیا ندیده ای رنج یک زن را وقتی قرار است مادر شود ؟ عقده ی این داغ ننگین حلال زاده نشدنت را پس از چه رو بر درب سوخته می فشردی و خالی می کردی؟ مگر نمی دانستی او که پشت در مانده نه دختر پیامبر؛ نه شان نزول "انا اعطیناک الکوثر "؛نه مادر چند کودک و نه مادر محسن شش ماهه که مادر تمام اهل دنیاست می دانم از همان روز که درب تمام خانه های مسجد بسته شد و تنها درب خانه ی علی همچنان باز ماند ؛برای این در و مسمارش نقشه ها داشتی ! از همان روز که در غدیر خشک خم دست علی را در دست پیامبر دیده بودی در فکر ریسمان بودی و بستن آن دست ها...آن دست ها از وقتی غذای سه روز خود و اهل خانه را به مسکین بخشیده بودند، از وقتی شان نزول آیه های قران شده؛ از وقتی میان رکوع انگشتر عطا کرده بودند ؛ آتش به جانت افکنده بودند... ننگ بر تو و این مسلمانی ات؛ نامسلمان... حالا که هر روز در آتش زنده به گور می شوی می گویمت ؛ سالهاست خون تو در رگ های خونخواران دنیا جاری شده و خواهد شد ؛ تو هیتلر سازو صدام ساز شده ای و خبرت نکرده اند اما هنوز هم تو نامرد ترین نامرد دنیایی؛ساده که بگویمت یعنی دین من بغض توست...تو که مادرم را کشتی و حسینم را.. خدای همانی که پهلو شکستی اش برای تو قهار و جبار است ؛ خوب حسابرسی ات می کند اما من منتظرروزی می مانم که خدا رخصتم دهد تا سیلی به صورتت بزنم....
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ پنج شنبه 7/2/91 ] [ 10:33 صبح ] [ گمگشته ]
آنروز که برایم خبر آوردند در نخلستان آنقدر گریسته ای که از حال رفته و بر جای افتادی؛هیچ نگرانت نبودم....ترسانده بودی آنها را ...اما من می شناختم تورا...گفتم ؛می آید ،خودش خوب می شود و می آید ...خوب شدی و آمدی...گریه در نخلستان ها کار تو بود....آنروز که به گمان مردم فرشته ی مرگ تو را در آغوش کشیده بود ؛ نگرانت نبودم...اما روزی دیگر وقتی دست هایت را بسته دیدم ،نگرانت شدم؛علی! نگران تو و حقی که تنها شایسته ی تو بود و داشت به غارت برده میشد ... داغ فرزندت که پشت درب سوخته جایش گذاشته بودم ؛تاب و توان از جسم و جانم ربوده بود ؛ اما من با سند حقانیت تو ، با همان قباله ی فدک به مسجد آمدم ....علی جان ! چشم هایت نمی گذارند ادامه دهم ...من از این نگاه خیس چشم های تو بیشتر می رنجم تا از این درد پهلوی شکسته ...نه بگذار نگویم ...هر چه می خواهی بدانی...از کوچه و ضرب سیلی اش از حسن بپرس... چه اشک های زلالی فرو می ریزند از دریای چشم هایت ...این اشک های مقدس مرهمی می شود بر این پهلوی شکسته ...مرهم میگذاری و می سوزانی ...اشک می ریزی و از پا می اندازد مرا درد این گوشه نشینی و غربت تو...دلم آتش می گیرد برای تو و نگاهت که به درب سوخته و مسمارش خیره خواهد ماند ...داغ بر دلم می گذاری شب هنگام با های های گریه ات ، آنزمان که دستت به بازوی ورم کرده ام خواهد خورد... آرام جانم مراقب کودکانم باش...زینبم را به تو می سپارم ؛ می دانم با چادر خاکی ام شبیه من میشود اما تو دندان روی جگر بگذار و از این شباهت باز یاد فاطمه و غم هایش نیفت ...بغض حسن را گاهی اما در آغوشت آب کن ...فرزندم بغض یک دنیا کوچه را در گلو دارد ...حسین را...دردانه ام را اما به دست تو می سپارم و هرچند می دانم هیچ آبی عطش شهادت او را فرو نمی نشاند ....نه آب تمام چاه هایی که تو پس از حفر وقفشان می کنی ....نه مهریه ی من و نه حتی فرات ...اما تو تشنه اش مگذار... به خدا که می سپارمت خاطرم آسوده است...من می روم اما منتظرت می مانم ...منتظر تو و فرزندت...منتظر تو می مانم تا روزی که خار از چشم و استخوان از گلو بیرون می کشی و در خانه ی خدا ندای فزت و رب الکعبه سر می دهی ...باز هم اما منتظر می مانم تا روزی که فرزندمان از کنار بیت کعبه ندا سر دهد "یا اهل العالم انا ابن فاطمه" ...
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ سه شنبه 29/1/91 ] [ 6:9 عصر ] [ گمگشته ]
داغ روی داغتان که نمیخواهم بگذارم،فقط باز مثل همیشه دلم گرفته و جای دیگری ندارم.. آخر شنیده ام شما را "ابن الذبیحین "می نامند و همین دوباره آتشی به خرمن جانم انداخته. ابن الذبیحین می خوانند شمارا...فرزند دوذبیح می دانندتان ... فرزند عبداللهی که روزی قراربود قربانی نذر پدر باشد اما صد شتر به جای او به قربانی قبول شد و فرزند اسماعیلی که درآزمایش پیامبری ابراهیم خنجر به حنجرش کشیده شد اما یک قوچ به جای او به قربانی رفت... من اما" ابا الذبحا" می نامم شما رایا رسول الله ... ابا الذبحا یعنی شما پدر ذبیحانید ...پدر همانانی که تن های بی سر شان سه روز بر زمین تفتیده ی کربلا عریان ماند....
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ سه شنبه 22/1/91 ] [ 2:10 عصر ] [ گمگشته ]
[ چهارشنبه 24/12/90 ] [ 8:51 عصر ] [ گمگشته ]
بهشت از همان لحظه که وارد حرم بشوی ؛شروع میشود .جنة چیزی شبیه حرم توست اما نمی دانم باب الحسین درب بازار بهشت هم اینقدر با صفاست یا نه ! نمی دانم آیا بهشت اصلا صحن آینه دارد!نمی دانم آیا صحن مسجد اعظم بهشت هم اینگونه شب های جمعه پر از عطر ربنای جامعه ی کبیره می شود !من بهشت را ندیده ام اما حتم دارم اگر حرم تو ،خود بهشت نباشد ؛تکه ای از بهشت است ... به پابوسی ات که می آیم اذن دخولم روضه ی عباس میشود و اشک که می دهی و نگاهم که می کنی؛پر می کشم ...مرا نگاه می کنی و همین دخترکی را که خودش را توی آینه کاری های ایوان برانداز می کند و روسری اش را سرسری درست می کند و به خودش لبخند می زند ...این زن جوانی را که زانو می زند و خاک درت را می بوسد ...همین نوعروسی را که چادر سفید گل دار سرش انداخته و اولین سفر بعد از ازدواجش را به پابوس تو آمده ...همین دختر کوچکی را که شبیه رقیه ی روضه ی زیر لب من است...نگاه می کنی تو ؛ همین پیرزنی را که گره ی دیگری بر پارچه ی گره خورده بر شبکه های ضریحت می زند ؛ به امید حاجت روایی... دختر جوانی را که با ویلچر جلو می آورند اورا و چقدر به حالش غبطه می خورم وقتی تا خود ضریح راه را برایش باز می کنند...همین کودک عقب افتاده ای را که مادرش گریه می کند و نگاه می کنی حتی همین پسر بچه هایی را که روی سنگفرشهای لیز خانه ات سر سره بازی می کنند ...مرا نگاه می کنی ...ببخش مرا که جز روضه ی زینب روضه ی دیگری به زبانم نمی آید ...زیر لب روضه می خوانم وسر فرو افکنده قدم برمی دارم ...نزدیک ضریح روی زمین زانو می زنم و تو باز نگاهم می کنی ؛ مرا که های های گریه ام دل خادمت را به حالم می سوزاند و راه را برایم باز می کند ؛تا خود ضریح ...کنارت می آیم و تنگ در آغوشت می کشم ...غم تمام زائران تو انگار روی دلم سنگینی می کند ...من حتم دارم زیر بقعه ی تو هم دعا مستجاب است ...چشم های به اشک نشسته ام را تا خود گنبد بالا می برم و زار میزنم ؛ عمه فکری به حال دلم کن ... ساعت 10:30شب جمعه حرم مطهر بی بی
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ شنبه 13/12/90 ] [ 6:15 عصر ] [ گمگشته ]
صبح های روز جمعه ی خوابگاه ما ،آنقدر خلوت هست که حال و احوالش به روزهای تعطیلی بین ترم بیشتر می خوردو طبق قراردادی غیر رسمی تا حداقل ساعت 10 کسی حق جیغ و داد ندارد اما این جمعه انگار خوابگاه حال وهوای دیگری داردهمه بیداریم !و نه دعای ندبه ی حرم بچه ها را خسته کرده و نه کم خوابی دیشب پر از ربنای جامعه ی کبیره ی آقای شهیدی خواب آلود نشانشان می دهد ... نام جاوید وطن ،صبح امید وطن...همه ی جان و تنم، وطنم ....همه با یک نام و نشان ، به تفاوت هر رنگ . زبان ... مارش ملی مهیجی که از رادیو پخش می شود در خوابگاه می پیچد و از جا می پراند حتی خیلی خواب آلوده های خوابگاه را...امروز اما صندوق های رأی به پابوس رأی های مقدس ما می آیندو ما هم شناسنامه ها و کارت ملی هایمان را باعکس های 15سالگی بر می داریم و صف می کشیم پشت درب صندوقخانه ...تا قبل از اینکه رأی هایمان قضاشود ...نزدیک صف که می رسیم یکی می گوید : رفقا با خضوع و خشوع قدم بردارید ....حضور قلب فراموش نشود !حرم صندوقخانه نزدیک است !یکی از دوستان هم میکروفون خیالی مشتش را روشن وبا دیگر دوستان مصاحبه می کند . _ببخشید خانم کیک و آبمیوه کجا میدن ؟ _ما که نمی دونیم ...اگه شما دیدید ما رو هم خبر کنید...اگه ریا نشه ! صبحونه نخوردیم ... _سلام خانم ،ببخشید شما برای چی اومدید رأی بدید ؟ _برای اینکه شناسنامه ام مهر بخوره ! می خندیم وجلوتر می رویم ،کرکری خواندن بعضی ها هم شنیدنی است و البته تأمل بر انگیز ... شناسنامه ها که مهر می خورد و انگشت های سبابیمان که استامپ آبی را می بوسد قلم را روی کاغذ سر می دهیم و بسم الله گویان ،قربة الی الله نام نماینده های منتخبمان را روی سپیدی کاغذ حک می کنیم ... انگشت های آغشته به جوهرمان را کنار هم می گذاریم و عکس می اندازیم ...یکی به فکر بر طرف کردن مانع وضوی آبی روی انگشتش می افتد آن هم با سیم ظرفشویی ...یکی هنوز کری می خواند و من وقتی رأیم را در دل صندوق می اندازم آرزو می کنم روزی پای صندوق رأی بیایم تا اینبار به فرمانده ی تو رأی دهم تا رأی من به فرمانده ی سپاه تو باشد؛ تا مشخص شود (اگر مرا بپذیری)در رکاب کدام فرمانده ی توزانوی خدمت بزنم ...مهدی صاحب زمان ! دعا کن تا آمدنت دلم نمیرد...
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ جمعه 12/12/90 ] [ 11:30 صبح ] [ گمگشته ]
کلاس درس پرشده ازبوی عطرتو، مشام من اما میسوزد از این عطر سر مست کننده ی تنت....باز هم مثل هر روز اسم تو را روی تخته سیاه نوشته اند ؛ با همان رنگی که دوست داری ؛ سرخ ....سرخ سرخ. دلم که میرود ؛ اخم می کنی . خوب می دانم ،لازم به تذکر نیست ، من باید درس بخوانم ، خودت از من میخواهی درس بخوانم و من مطیع توام ...اما ببخش مرا که امروز هم تمام حواسم پیش توست ...می آیی ؛ می نشینی ؛ سر جایت ، کنج خراب آباد دلم ؛ اشک می شوی و می چکی ...جوهر خودکارم پخش می شود روی سپیدی دفتر....من اما تورا پشت ضریح دلم می گذارم ...به عاشقان دیگرت می سپارم ؛ به رقیبانم و به سختی گوش می سپارم ...استاد صحبت می کنند ..." اگردر حال وضو علم به وجود چیزی داشته باشیم که ممکن است آب به زیر آن نرسد ....مثل انگشتر تنگ؛ باید .... دلم می ریزد ...نگاهت می کنم پای تخته سیاه ایستاده ای ...تو و نام سرخت...اشک می شوی و می چکی ...و من بی قرار روبه روی تو به خاک عزا می نشینم و زار می زنم ..."کاش انگشتر تو تنگ نبود ،حسین !"
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ سه شنبه 9/12/90 ] [ 6:48 عصر ] [ گمگشته ]
[ پنج شنبه 13/11/90 ] [ 8:25 عصر ] [ گمگشته ]
|
| |
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||